علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

مامان... بابا...

مامانم،بابامو صدا زد که در شیشه سس رو باز کنه پدرم بعد از کلی کلنجار نتونست،منم خیلی راحت درش و باز کردم و گفتم اینم کاری داشت،پدرم لبخندی زد و گفت : یادته وقتی بچه بودی من در شیشه رو شل میکردم تا بازش کنی و غرورت نشکنه؟؟؟ یادش بخیر وقتی مریض میشدیم دکتر ازمون میپرسید بیماریت چیه منتظر مادرمون میشدیم و همیشه جواب دادن رو به اون میسپردیم ، چرا که میدونستیم مادر همون احساسی رو داره که که ما داریم،حتی از خودمون بیشتر دردمون رو احساس میکرد... ...
20 دی 1393

شهر بازی

چند شب پیش سه تایی رفتیم بیرون تا یه گشتی بزنیم.طبق معمول توی ماشین , شما هی میگفتی بابا پاک.بابا میگفت نه پسرم هوا سرده . تو هم جدیدا یاد گرفتی هر چیزی رو که بهت میگیم , چند بار میگی "ها " و دوباره واست توضیح میدیم و دوباره "ها "  بعضی چیزا هم که معنیشونو متوجه نمیشی میگی " ها " چندین و چند مرتبه. من و بابا هم هی توضیح میدیم هی میخندیم به تو وروجک بامزه خلاصه هی بابا میگفت هوا سرده و شما هی میگفتی " ها " که بابا تصمیم گرفت بره شهر بازی ستاره.کوچیکتر که بودی رفته بودیم ولی خیلی استقبال نکردی و بیشتر میترسیدی وقتی تکون میخوردی و موزیک همزمان پخش میشد.ولی الان که دیگه بزرگتر شدی خبری از ترس نیست...
15 دی 1393

پارک

چند روزه پیش وقتی میخواستیم بریم خونه مادر جون فرشته از اون خیابونی رفتیم که یه پارک محله ای داره . تو هم پارک و دیدی و خوشحال شدی.با یه ذوقه خیلی شیرین یهو گفتی " بابا پاک,سسه " ما هم که اصلا قصده رفتن به پارک رو نداشتیم با این ذوق تو نتونستیم نه بگیم و رفتیم به سمت پارک.یه خورده که گذشت یهو دیدم یکی داره صدا میزنه علیییییی زن داییییییی.دیدم ساریناست.اونم گویا خونه مادر جون بوده و به باباش گفته بود که مشقامو زود بنویسم با هم بریم پارک... سارینا که اومد خیلی خوشحال شدی و دو تایی با هم کلی بازی کردین.بیشترم بهتون خوش گذشت                       &n...
15 دی 1393

بازی.سرگرمی

این روزا ( دو سال دو ماهگی )یه جورایی خودتو سرگرمه یه سری بازیهای خاصه خودت میکنی.اینم نمونه هاش... اینجا هنوز موهات بلند بوده, یه چیزی پهن کردی و ظرفارو روش چیدی . وقتی اومدم تو اتاقت دیدم داری با قاشق هم میزنی و شدیدا مشغولی تازه به منم تعارف میکردی.         این روزا خیلی علاقه ی خاصی پیدا کردی به اینکه همه چیزو ردیف بچینی مثل قطار بعد جالب اینه که خودتم مثال قطار و میزنی         گاهی وقتا هم تمام ظرفای توی کابینت بیرونه و شما مشغول بازی... و تقلید از مامان... وتقلید از بابا در کشیدن شامپو فرش,البته روی مبل.اشتباه کردم چیزی رو...
6 دی 1393

آرایشگاه 2

بالاخره تصمیم گرفتیم موهاتو کوتاه کنیم.البته من بابا رو راضی کردم چون اون شدیدا مخالف بود میگفت حیفه این همه بلند شده منم میگفتم بزار چهرش یه تغییری کنه بعد دوباره میزاریم بلند شه.بزار پسرم یه پسره واقعی شه این شد که اول رفتیم آتلیه چند تا عکس گرفتیم.اونجا هم همشون بهمون میگفتن واااای موهاشو کوتاه نکنینا بابا هم هی به من نگاه میکرد یه چشم و ابرو میومد. بابا میگفت اگه کوتاه شد بهش نیاد اونوقت دیگه....نفس کش منم میگفتم نگران نباش اول که مطمینم بهش میاد , دوم که دوباره بلند میشه موهاش.خلاصه رفتیم همون آرایشگاه قبلی که کلی دفعه پیش گریه کردی و تو بغل بابا نشستی تا موهات کوتاه شد ,پیشبند نبستی و خلاصه چه هاااااا که نکردی.منم خیلی نگرانه ای...
3 دی 1393

درد و دل مادرانه...

  میخوام تو این پست کلی واست بنویسم از بزرگ شدنات. گاهی به خودم میگم واااای علی چقد زود داره بزرگ میشه درسته خیلی سخت گذشت تا به اینجا رسیدی مخصوصا اون چهار پنج ماهه اول که خیلی دورانه سختی بود . منم مادری بودم که تازه داشتم این چیزا رو میدیدم و تجربه میکردم البته مامان جون مهربونم خیلی کمکم کرد و از تجربیاتش استفاده کردم . یادمه اولین شبی که بعد از 50 روز پیش مامان جون بودم وسایلا رو جمع کردیم و اومدیم خونه خودمون چه شبه سختی بود همش نگرانه این بودم که یه وقت خوابم نبره تو گریه کنی متوجه نشم یه وقت تو خواب صورتت نیاد رو تشک و خفه شی نتونی نفس بکشی و..... ولی دیدم نه بابا حسه مادرانه خیلی قویتر از این حرفاست که خواب بمونی و چیزی م...
30 آذر 1393

آتلیه مامان

چند روز پیش میخواستیم بریم خونه بابا جون و طبق معمول کلنجار رفتن سر لباس پوشیدن آقا با بابا که اصلا راه نمیای هر چقدرم بابا میگه من میرم شما رو نمیبرما تو هم انگار نه انگار خم به ابرو نمیاری . مشغول بازی بودی و اصلا نمیومدی که شلوارتو پات کنم رفته بودی کفش مامان و پوشیده بودی .منم از موقعیت استفاده کردم.سریع یه کلاه و توپ آوردم و ازت عکس گرفتم بعد عکسارو نشونت دادم و گفتم ببین شلوارت خوشکل نیس بیا اینو بپوش تا دوباره عکس خوشکلتر بگیرم.تو هم خدا رو شکر قبول کردی.البته همیشه اینجوری نیستیاااا گاهی وقتا همکاری نمیکنی  ولی کلا وقتی من بخوام لباساتو تنت کنم مشکلی باهات ندارم.ولی با بابا اصلا کنار نمیای تو این عکسا هم نهایت همکاری رو کردی آفر...
23 آذر 1393

محرم 93

با شروع ماه محرم اولین چیزی که واست خریدیم طبل بود.بعد از اونم یه پیرهن مشکی بود که مادر جون فرشته واسه تو و سارینا خرید.دستشون درد نکنه همایش حضرت علی اصغر میخواستیم بریم شاهچراغ ولی چون من تنها باید میرفتم و بابایی نمیتونست وارد بشه,مامان جون طوبی هم که مهمون داشت. اونجا هم میدونستم که خیلی شلوغ میشه واسه همین گفتم شاید شما خسته بشی و رفتیم حسینیه ثارالله که نزدیک بود بهمون بابا ما رو پیاده کرد و رفت یه کم زود رسیدیم خیلی شلوغ نبود تو هم کلی بازی کردی مراسم که میخواست شروع شه دیگه گل پسری خسته شده بود هی نق . غر. که بریم چون شلوغم شده بود حسابی دیگه طاقت نداشتی که زودی بری بیرون واسه همین زنگ زدیم به بابا اومد دنبالمون و برگشتیم ای...
13 آذر 1393

تفریح و گردش

یه مدتیه که تصمیم گرفتم ببرتم یه مهدکودکی هست نزدیک خونموم البته نه به طور آموزشی,بلکه بازی فقط.یعنی از اتاق بازیشون استفاده کنی.تا بتونی بیشتر با بچه ها باشی و یه کوچولو هم از مامان دور شی و با غریبه ها باشی آخه خیلی به مامانی وابسته ای. یه روز با هم رفتیم و منم توی راه کلی واست توضیح دادم که اونجا چجور جاییه و خوشبختانه شما هم همکاریه کامل کردی اصلافکر نمیکردم به راحتی ازم جدا شی در صورتیکه وقتی تاب و سرسره و کلی اسباب بازی دیدی حتی با من خداحافظی هم نکردی سریع رفتی داخل منم اومدم بیرون توی حیاط  20 دقیقه ای داخل بودی که یهو مربی اومد و صدام زد گفت که علی هی میگه مامان منم اومدم پیشتو یه کم بازی کردی ولی خسته شده بودی منم اصرار نکر...
11 آذر 1393

عکسهای جا مونده از قبل

به خاطر تنبلیه مامان یه سری عکسا رو دیر گذاشتم این عکس مربوط به روز عید غدیره اینم هدیه به مناسبت همون روز چون خیلی علاقه داری به نوازندگی و خوانندگی واسه همین بابایی اینو واست خرید عاشق میکروفونی از هرچیزی به عنوان میکروفون استفاده میکنی و چنان حسی میگیری موقع خوندم که نگوووووو چشما بسته سر و تکون میدی اساسی چهچه میزنی      این یکی عکسم واسه وقتی هس که مریض شدی و بردیمت دکتر و چون تب ذاشتی بهت متاسفانه انتی بیوتیک داد.بعد از دو روز خوردن شربت بدنت پر از دونه شد. من وباب فکر کردیم واسه انتی بیوتیکه چون قبلا یه بار خوردی و دکتر گفت ممکنه حساسیت داشته باشی چون بدنت کهیر زد.دوباره بردیمت دکتر البته ای بار دکتر خودت. ...
22 آبان 1393